کلبه خاطرات

 

هستی ام باخته ام       کلبه ی ساخته ام

کلبه ام از سنگ و چوب    کلبه ام میخانه بود

کلبه ام تنها مکان زندگی   کلبه ام تنها سرای بندگی

کلبه ام ساکت سکوت فریاد اوست

کلبه ام تنها سیاهی رنگ اوست

می زند هر شب صدایی    از میان آن سیاهی

تا بیایم من به آنجا    کلبه ام تو با وفایی

کلبه ام زیر هجوم سنگ و آب

با کمک با یاری باران و باد

می رود او با پریشانی به خواب

می کند ما را جواب

قلب

/ 11 نظر / 78 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین

دمت گرم با این وب لاگت چه خاطراتی که تو این کلبه داشتیم

pejman

sarekhor mage manam naboodam too sakhtesh kalitimiyan dekenan aoo gardi nimchak [قهقهه]

نا شناس

شما پسرا خیلی حسود بودید مارو تو کلبتون راه نمی دادید[عصبانی]

زفت

مگه تو جاسازتون چی بود(دمت گرم منو بردی به دوران بی دردوغم)

حالا یکی

اگه خیلی میخواستید میرفتید پس میگرفتید آقا[اوغ] ولی آقا پژمان نیمچک رو خوب اومدید[خنده]

حالا یکی

مث اینکه خیلی متعجب شدید....[خنده][قهقهه][خنده]

حالا یکی

دیگه نمیخواد کارتون رو توجیه کنید[خنده][قهر][خنده] [چشمک][گل][چشمک]

حالا یکی

ههههههههه!زیاد فکر نکن کچل میشیااااااااا[خنده][نیشخند][خنده]

هستی مهدوی

الهی بگم سازنده این کلبه رو خدا چکار کن. بگم ؟ بگم؟ یا نگم؟ نه بزار بگم همون بهتر خراب شد منبع بووووووووووووووووووووووووووق

هستی مهدوی

ایشالاه جور نشه برید اگه رفتید نتونید بسازید اگه تونستید هی خراب بشه اگه هی خراب شد دیگه نشه ساخت[شیطان]